آشنایی بابزرگان مدیریت ایران : مرحوم مجتبی کاشانی
آشنایی بابزرگان مدیریت ایران : مرحوم مجتبی کاشانی
زیست نامه
مرحوم مجتبی کاشانی در سال 1327 در مشهد متولد شد. کارشناسی اقتصاد را از دانشگاه شیراز اخذ کرد و از مرکز مطالعات مدیریت وابسته به دانشگاه هاروارد، کارشناسی ارشد مدیریت گرفت. او ضمن این که از نزدیک دستی در امور اجرائی و مدیریت شرکتهای صنعتی داشت، در کسوت محقق و مشاور مدیریت عمومی و صنعتی، با شرکتهای بسیاری کار کرد. در سالهای اول انقلاب، عضو شورای شعر و موسیقی بود و با ذوق سلیم و تجربه سرشار خود، شعر و سرود را به خوبی در خدمت انقلاب و جنگ و کشور و بویژه مدیریت قرار داد. سرودههای نظیر:
برخیز که هنگامه جنگ است برادر
دشمن به وطن مایه ننگ است برادر
و یا سرودههای ساده و صمیمی مانند:
بابا نون داد دیگه شعر ما نیست
بابا جون داد، بابا خون داد، بابا خون داد
و نیز سرودهای برای کودکان در هنگامه اول مهر که به جملات زیر ختم میشود:
در دل دارم امید، بر لب دارم سلام
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام
او ایدهپرداز و بنیانگذار مجموعه کلاسهای ایمنی بود که از تلویزیون پخش میشد و با شخصیتهایی مثل بابابرقی و جمله معروف او "هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش" شروع شده بود. زنده یاد مجتبی کاشانی، هنر و اودبیات، بویژه شعر را در این مرز و بوم کاربردی کرد و از آن در جهت ابلاغ پیامهای صمیمی و ساده و اثرگذار بر دل و جان جوانان و کارکنان و مدیران کشور استفاده نمود. در ابداع و بکارگیری استعارهها و واژههای مدیریتی و اجتماعی که با فرهنگ ایرانی و اسلامی ما سازگار باشد توانا بود و پس از اولین سفرهای آموزشی که به ژاپن داشت، با سوغات "نظام آراستگی" و "هفت سین صنعتی" به مملکت برگشت و عملا آن را در برخی شرکتهای بزرگ صنعتی بکار گرفت که حاصل آن کتاب " از گاراژ تا کلینیک" میباشد.
در کنار فعالیتهای فرهنگی، از فعالیتهای اجتماعی و نیکوکاری غافل نبود و با تشکیل جامعه یاوری فرهنگی جنوب خراسان، دهها مدرسه در آن دیار فقر زده با کمک و یاری دوستان و همدردان و یارانش بنا نهاد. سالها نیز به صورت افتخاری در بسیاری سازمانهای خیریه نظیر خانه سالمندان کهریزک، عصای سفید، مبارزه با اعتیاد، محک (کودکان سرطانی) و ناشنوایان، یار و یاور محرومان بود. سالهای پایانی عمر کوتاه اما پربرکتش، با سرطان دست و پنجه نرم میکرد و گرچه سرفرازانه در آن سالها بیشترین خدمات فرهنگی و اجتماعی، از جمله مدرسه سازی را انجام داد، اما سرانجام قلب عاشق و مردم دوست او، در ۲۳ آذر سال 1383 از تپش باز ایستاد.
آثار به جا مانده از استاد مجتبی کاشانی عبارت است از:
- خویش را باور کن (شعر و نثر)
- به همین آسانی (شعر)
- به آیندگان (شعر)
- باران عشق (شعر)
- روزنه (شعر)
- از خواف تا ابیانه (شعر)
- نقش دل در مدیریت (نثر)
- از گاراژ تا کلنیکی (نثر)
- دانه باشیم نه سیب (شعر و نثر)
مدیریت عمر
زنده یاد کاشانی بر این باور بود که انسانها باید عمر خود را مدیریت کنند. او با تعبیر زیبای "هندسه عمر" جنبههای مختلف زندگی آدمی را چنین رسا ترسیم میکرد:
طول عمر ما
سن و سال ماست
عرض عمر ما
قیل و قال ماست
حجم عمر ما
کمال ماست
ارتفاع عمر ما
پر و بال ماست
انتخاب کن عزیز
در این هندسه، "طول عمر"، کمترین نقش و اثر را دارد، بویژه که عموما، مدت آن نامعین و خارج از حیطه علم و دخالت آدمی است. از این رو، به هیچ وجه رمز جاودانگی انسانها در دلها و در تاریخ نیست. آنان که به دیگر ابعاد عمر آدمی بی توجه هستند، به طول عمر بهای بیشتری میدهند، در حالی که به تعبیر سعدی، این از خصال بندگی به دور است:
هر کسی بر دیگری شد دوستدار
سال عمرش را ز حق خواهد هزار
شد نشان حرص این بر زندگی
وین بود دور از خصال بندگی
"عرض عمر"، میزان تنوع فعالیتهای انسان در واحد زمان و در طول مدت عمر و به عبارت بهتر، میزان بهرهوری از طول عمر است. "ارتفاع عمر" نیز پرش انسان از فرش به عرش و غیرزمینی بودن و انسانی و آسمانی بودن آرمان و اهداف و آثار فعالیتهای انسانی است.
مرحوم کاشانی، گر چه "طول عمر" کوتاهی داشت اما در "عرض عمر" خود، در حوزههای متنوع مدیریتی، ادبیات و شعر، اجتماعی، فرهنگی، خدمترسانی و مدرسهسازی فعال بود و بیشترین بهرهوری و تاثیرگذاری را از خود نشان داد. "ارتفاع عمر" او نیز بر فراز ابرها و آسمان بود و با دل عاشق و قلب مردم دوست و دردمند خود، از خوی و خصلت زمینیان دور شده بود و به آسمان نظر داشت. بدین جهت "حجم عمر" او سرشار از کمال علم و عمل بود.
توجه به نقش دل
عوامل و موارد متعددی باعث شد تا توجه مرحوم کاشانی به بحث نقش دل در زندگی انسان و نحوه فعالیت سازمانها جلب شود. در یک مورد، ایشان به تفاوت نقش و تاثیر "شفا" و "دوا" اشاره میکند و ماجرایی را از زبان مادر پیر یکی از دوستانش نقل میکند که درباره اکثر پزشکان میگفت که داروهای آنها بدردش نمیخورد و آنها پزشکان واردی نیستند، اما در مورد دکتری که خوشش میآمد میگفت که او خیلی حوصله میکند و به حرفهایش گوش میدهد و وقت میگذارد.
پس معلوم است که اعتقاد و اعتماد بیمار به پزشک و تاثیر روحی پزشک بر بیمار، بیشتر موجب بهبود او میشود تا دارویی که میدهد. شفا در اعتقاد قبلی بیمار به پزشک و توجه پزشک است به نیازهای روحی و روانی بیمار. این است که پزشکان معتقد، این پیام الهی را در مطب خود مینویسند که: الدوا عندنا، شفا عندالله. در مورد دیگری، ایشان بر تفاوت نحوه کار و تاثیر دبیران بر گروهی از دانشآموزانی اشاره میکند که برای کنکور آماده میشدند. با این که نوع کار در همه آنها تقریبا مشابه بوده اما پس از گذشت چند روز، در گروهی از دانشآموزان تغییرات خاصی پدید میآید که ناشی از آن بوده که دبیران آنها، احساس دانشآموزان را برای پیروزشدن، اعتماد به نفس، مثبتاندیشی و بدون اضطراب بودن آماده میکنند. مورد دیگر، نقش و تاثیری است که شخصیت "ماتسوشیتا" بر ایشان داشته است. در اوایل دهه 1370 که ایشان برای طی یک دوره مدیریتی به ژاپن میرود و از موسسه PHP ماتسوشیتا بازدید بعمل میآورد، شیفته شخصیت انسانی و مدیریتی او میشود. وقتی از قول او نقل میکند که پس از جنگ جهانی، وقتی کارکنان موسسه به ماتسوشیتا پیشنهاد تولید بخاری برقی با قیمت 14 ین میدهند، او میپرسد: حقوق یک معلم در ماه چقدر است و هنگامی که پاسخ میشنود ۲۱ ین، میگوید ماتسوشیتا هرگز بخاری را که یک معلم ژاپنی نتواند بخرد تولید نخواهد کرد. بروید و قیمت تمام شده را به ۶ تا ۷ ین برسانید تا مصرف کننده بتواند آن را ۸ تا ۹ ین خریداری کند. فلسفه کاری او تولید ارزان برای همه مردم ژاپن بود. او در دل کارکنانش نفوذ داشت و معتقد بود موسسه او پیش از این که لوازم برقی بسازد آدم میسازد.
موارد و ماجراهایی از این دست، ذهن نکته سنج کاشانی را بدین مضمون متوجه ساخت که بین کار و دل رابطه تنگاتنگی وجود دارد به گونهای که در فرهنگ ما نیز کاملا به چشم میخورد: دست و دلش به کار نمیره، دل نمیسوزونه، دلش نمیخواد کار کنه، اگر دلش بخواد همه کاری میتونه بکنه، کار کار دل است.
مرحوم کاشانی ضمن تحقیقی که درباره شخصیت و ارزشهای ایرانی در دوران تحصیل در موسسه مطالعات مدیریت انجام داده بود، بدین نکته واقف شده بود که شخصیت ایرانی دارای انگارههای منفی و مثبت است. او بر انگارههای مثبت تمرکز میکرد و درصدد یافتن یک واژه جامع برای بیان آن بود و بالاخره تعبیر "صفای باطن" را برگزید که در امام علی به عنوان نمونه یک انسان کامل متجلی است. مقصود او از صفای باطن، جمع دو ویژگی و خصلت معنوی و روحانی یعنی "درویشی" و پهلوانی و لوطیگری یعنی "جوانمردی" بود.
در بعد سازمانی نیز او بدین باور رسیده بود که دل در مدیریت نقش اساسی دارد. او برای اثبات سخن خود به تجربیاتی اشاره میکرد که نشان دهنده سطحی و بیریشه بودن اجرای کلیه مفاهیم و مصادیق نظامهای مدیریت کیفیت فراگیر است و تا زمانی که این موارد، داوطلبانه و بر اساس تمایلات قلبی و تعهدات اخلاقی مدیران ارشد صورت نگیرد هیچ یک از استانداردهای مدیریتی شبه تحمیلی و صرفا تقلیدی و گواهینامهای دردی از گرفتاریهای کیفیتی، اقتصادی، اجتماعی و تولیدی واحدهای صنعتی کشور را درمان نخواهد کرد. او به زور و تحمیل قانون در این زمینه معتقد نبود و مشارکت را یک امر انسانی و فرهنگی بر پایه مسئولیتپذیری میدانست.
مرحوم کاشانی هدف از طرح موضوع نقش دل در مدیریت را احیای نقش مادرانه و عاطفی و مراقبتی در سازمان، در کنار نقش پدرانه و منطقی میدانست. معتقد بود باید نیازهای عاطفی، معنوی و نقش آنها را در اعمال، رفتار و کنشهای متقابل انسان درک کرد تا بتوان در سازمان، روحیه، انگیزش، وجدان کار، نظم، خود کنترلی و یگانگی با اهداف سازمان را تقویت کرد. بدین لحاظ به هنگام سخن گفتن از "هنر مدیریت"، او معتقد بود منظور، همان شیوهها و شگردهای مدیران با ذوق است برای نرم و گرم و دلپذیر کردن محیط کار و تلطیف روح انسان که از طریق یکی از ابزارها و روشهای هنری میسر است.
زنده یاد مجتبی کاشانی همواره جای خالی دل را در سازمانهای ما گوشزد میکرد و تاسف خود را از این امر پنهان نمیداشت و فریاد می زد که ما چنان محیط صنعت و امور سازمانی و مقوله مدیریت را جدی، خشن و خشک گرفتهایم که انگار، سخن لطیف گفتن، از دل گفتن، از عشق گفتن، فقط کار شاعران شوریده و پریشان و نویسندگان رمانتیک است و در صنعت و در بحث مدیریت نباید از آن سخنی به میان آورد، مبادا که لطافت باعث کاهش بهرهوری شود!
بر این اساس بود که او شکست و کاستی ما در جذب فرهنگ و تمدن و مدیریت صنعتی را در عدم توازن و تعادل بین سختافزار و نرمافزار، ماده و معنی، جسم و روح و پوست و مغز جستجو می کرد و میگفت: ما قسمت آسانتر را که ورود ماشین و ساخت کارخانه است گرفتیم و قسمت مهمتر و اصلیتر را که روش و علم و مدیریت بود به تاخیر انداختیم یا اصلا نادیده گرفتیم. بدین جهت به جای "تولید انبوه"، گرفتار "تولید اندوه" شدیم.
او تعجب میکرد که چرا در حالی که دنیا به دلایل علمی، صنعت و مدیریت را به لطافت، اخلاق و فلسفه نزدیک میکند، ما از آن دور میشویم. به صراحت بیان میکرد که نگران آن است که نه تنها در فناوری، بلکه در مسئله رفتار انسانی هم دیر یا زود مجبور شویم درس دلبری و دلدادگی و عشق و عاشقی در محیط کار بین مدیران و کارکنان را هم به کشور وارد کنیم و از آنها بیاموزیم!
ایده پردازی و واژه سازی
در این فضا بود که مرحوم کاشانی، با استفاده از ذوق سرشار خود، به ایجاد و ابداع و یا بازتعریف واژهها و استعارههایی پرداخت که بوی فرهنگ وطنی در آن به مشام برسد و کاربرد داشته باشد. به عنوان نمونه، مفاهیم جدید واژههای زیر را چنین تعریف میکرد:
احترام: تهیه امکان رشد برای خود و دیگران
کار: تلاش توام با تفکر
مالکیت: احساس مسئولیت
مشارکت: همزیستی + همفکری + همدلی + همدردی
آزادی: فرصت بهترشدن و رشد
عدالت: توزیع عادلانه اندیشیدن
عشق: دوست داشتن همه کس و همه چیز بدون قید و شرط
مسئولیتپذیری: پذیرش خطای خود
خلاقیت: تغییردادن وضع موجود. تغییر دیدگاه و تفکر
هوش: استعداد بالقوه، چتر بسته
دانایی: استعداد بالفصل، چتر باز
تنبیه: تشویق خوبان. آنقدر تشویق کنیم تا تشویق نشدن تنبیه باشد.
بهرهوری: کاهش زحمت، افزایش رحمت
مدیر فیلسوف
واژه "مدیر فیلسوف" از زمانی به ذهن و زبان مرحوم کاشانی راه یافت که با شخصیت ماتسوشیتا، بنیانگذار شرکت ناسیونال/پاناسونیک آشنا شد. او ماتسوشیتا را یک مدیر فیلسوف میدانست و مینامید. منظور او از "فیلسوف"، انسان فرهیخته و وارستهای بود که در راه رستگاری انسان تلاش میکند و موضوع اساسی تفکر و دغدغه همیشگی ذهنی او "انسان" است.
مدیر فیلسوف به زعم او کسی است که در اداره امور یک سازمان، اهدافی انسانی، اجتماعی و اقتصادی دارد. به آرمانهائی فراتر از سود و اهداف مادی میاندیشد. در فرآیند امور، شیوه رهبری انسانها را اتخاذ میکند و مدیریت و محیط کار برای او، سنگری است برای تحقق اهداف و رسالتها و فلسفههای الهی انسانی و اجتماعی. آنها رهبرانی هستند که میتوانند بین ماده و معنی، ماشین و انسان، جسم و روح، منطق و احساس، معیشت و فضیلت، تعادل لازم را به نفع رستگاری انسان برقرار کنند. به تعبیر او، این رهبران از روش "سوز سودآور" به جای "سود سوزآور" استفاده میکنند. سوز سودآور یعنی سرمایهگذاری بر روی اموری که ثمره آن در بلند مدت به بار خواهد آمد و در نامشهودهایی نظیر آموزش و پرورش انسان، تامین عدالت، توجه به رفاه و منافع جامعه، رعایت فضیلت در کنار تامین معشیت، تاکید بر کیفیت توام با کمیت و جلوگیری از دوبارهکاری، اتلاف امکانات و انرژیها تجلی پیدا میکند و کامیابی بلندمدت سازمان را تضمین مینماید.
مرحوم استاد کاشانی با اشاره به کتاب پرواز بوفالوها اثر جین بلاسکو و طرح ماجرای سئوالاتی که برای بلاسکو در مجلس ترحیم دوستش پدیدار میشود، مقایسه سازمانهای بوفالوئی و غازی را از زبان بلاسکو نقل میکند و سپس خود، با استفاده از فرهنگ ایرانی، استعاره و مدل مشابهی برای توضیح دو نوع شیوه مدیریت سازمانها مطرح میکند:
مدیریت شبانی و مدیریت باغبانی
او نقش مدیر را در مدیریت از نوع "شبانی"، مانند یک چوپان میداند که گله گوسفند را به صحرا و علف و آب هدایت میکند، زیر سایهای مینشیند، نی میزند، گوسفندان را رها میکند و گوسفندان بدون نقش و تاثیر چوپان فربه میشوند. در مقابل، شیوه مدیریت "باغبانی" قرار دارد. در اینجا مدیر نقشی پررنگ دارد. یک لحظه گلهای باغ سازمان خود را رها نمیکند و به حال خود وا نمیگذارد. باغبان به نگهداری و جابجائی گلها در هر فصل، متناسب با آب و هوا میپردازد. حرارت و نور مناسب را برای هر گیاه و گل تامین میکند و قلمهزنی و آبرسانی و کودرسانی و تکثیر را به موقع انجام میدهد.
مدیریت سرهنگی و مدیریت فرهنگی
در یک مقایسه دیگر، او مقابله دو نوع شیوه مدیریتی استبداد مدار و استعداد مدار را تحت عنوان مدیریت سرهنگی و مدیریت فرهنگی مقایسه میکند. در نظر او عوامل اصلی در مدیریت به شیوه سرهنگی، استبداد و بازداشت و شلاقیت است در حالی که در شیوه مدیریت فرهنگی، استعداد و نازداشت و خلاقیت جای آن را میگیرد. قیافه تکبر و غرور به قافیه تناسب و شعور تغییر مییابد. تهدید به تمهید تبدیل میشود. بالیدن جای نالیدن را میگیرد. سختی مشکلات به شیرینی شکلات مبدل میشود. محیط گل آلود به محیط دل آلود تغییر میکند و بدین صورت، مدیران خوب میتوانند از آب "دل آلود" ماهی بگیرند نه از آب "گل آلود".
رابطه کیفیت و عشق
مرحوم مجتبی کاشانی از دقت در آیه "لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم" به این اندیشه رسیده بود که در بحثهای کنترل کیفیت، معادل "احسن تقویم"، "بهترین کیفیت" (Best quality) است. او بر این باور بود که این نوع دیدگاه به ما کمک میکند که از یک دید الهی و مثبت به انسان نگاه کنیم. زمانی که در جلسات درس پروفسور کندو در ژاپن از او شنید که: کسانی که دلشان میخواهد کیفیت را بهبود ببخشند (عاشقان کیفیت) بیشتر از کسانی که میتوانند کیفیت را بهبود ببخشند (متخصصان کیفیت) باعث بهبود کیفیت میشوند، این اندیشه در ذهن او مستحکم شد. از همان جا بود که به تعریف "کیفیت دلسوخته" رسید و آن را عصاره و فشرده کیفیت بر محور رسالت قلمداد کرده، یعنی کاری که با دل و با همه وجود انجام میشود. او این کار را "کار دلسوخته" و محصول ناشی ازآن را "محصول دلساخته" نامید.
هوش منطقی و هوش عاطفی
بدین ترتیب بود که استاد مجتبی کاشانی بر نقش و جایگاه دل در حرکت و حیات انسانها و سازمانها تکیه و تاکید داشت. جسم انسانها، کارهای عملیاتی و فیزیکی را انجام میدهد. اما در انسان دو مرکز مهم وجود دارد که حیات و هویت او را شکل میدهد:
ـ مغز: که اندیشه، فرآورده آن است و بخش هوشی و منطقی انسان را تشکیل میدهد.(IQ)
ـ دل: که انگیزه، فرآروده آن است و بخش احساسی و عاطفی و هیجانی انسان را تشکیل میدهد(EQ).
تجربیات امروزین به خوبی نشان داده است که بهره احساسات و هیجانات انسان (IQ)، معیار واقعیتری برای سنجش موفقیت انسان است. این، هوش احساسی است که تعیین کننده کامیابی انسان در زندگی شخصی، شغلی و اجتماعی است نه بهره هوشی. خواستنها(I will) بیشتر از دانستنها (IQ)، انسان را به اهداف و کامیابیهای فردی و سازمانی رهنمون میشود. بسیاری مدیران بزرگ و موثر و تاریخساز بوده اند که از مدرک تحصیلی یا بهره ظاهری هوشی بالائی برخوردار نبودهاند اما بمب عاطفه و عشق و اشتیاق و خواستن بودهاند و موفق شدهاند. به تعبیر هوندا: ارزش مدرک تحصیلی حتی از یک بلیط سینما هم کمتر است. همین هوش عاطفی است که احساس عزت نفس، دوست داشتن و عزیز دانستن خود، خویشتن پذیری، مسئولیت پذیری، خوش مشربی، خطرپذیری و بردباری را در فرد بر میانگیزد و او را به جلو رفتن میخواند. از این رو، مرحوم کاشانی سخت معتقد بود که مشکل امروز ما بیشتر از آن که مشکل IQ یا تکنولوژی باشند مشکل EQ یا عشقولوژی است. او برای اثبات این سخن، شاهدی عینی میآورد و ماندگاری و کیفیت و دوام کاشیکاریهای گنبد قدیمی مسجد شیخ لطف اله را که بعد از صدها سال باقی است، با کاشی کاری گنبد مسجد محله خود در سعادت آباد به هنگام احداث آن مقایسه میکند؛ که چند بار فرو ریخت و آخر نیز فلزی شد و با رنگ، نمای کاشی گرفت. به تعبیر او، معلوم شد که ایمان EQ از سیمان IQ قویتر است.
فلج پارادایم
مرحوم کاشانی در کنکاشی که از وضع موجود زمان خود بعمل آورده بود بدین نتیجه رسیده بود که شعارها با عملکردها کاملا متفاوت است و ما موفق نشدهایم ارزشهای اعتقادی خود را درباره انسان تحقق ببخشیم. بدین جهت بعید میدانست که در محیطهای کم هیجان و بیهیجان و بیرمق ما، تحول چشمگیری بدین زودی حاصل شود. او به تجربه دریافته بود که هیچ پدیدهای در سازمانها، غمانگیزتر از این نیست که کارکنان، تنها برای مزد و بدون عشق و انگیزه کار کنند. دلیل این امر از نظر او به پارادایم فکری ما بر میگشت. او میگفت: ما با رفتار و فرهنگ سنتی وارد صنعت شدهایم. با پارادایمهای سنتی و فیلترهای فکری و ذهنی بسیار عقب مانده، صنعت خود را اداره میکنیم و اگر این پارادایمها نوسازی و ترمیم نشوند، ما را در گذشته نگاه میدارند و خلاقیت و پذیرش افکار و باورهای نو را از ما میگیرند.
به تعبیر او در شعر زیبای "زندانی"، ذهن ما زندانی این باورها شده است. پس باید قفل آن را شکست و از آن برون آمد. پنجرهای به روشنایی گشود و طعم احساس جهان را چشید. باید درباغچه ذهن، گل کاشت:
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرزه در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.
او معتقد است ماندن در این پارادایمهای سنتی، ما را دچار بیماری "تاخیر فرهنگی" کرده است. یعنی ما در تونل گذار صنعتی گیر کردهایم. نمونه نشانهها و عوارض این بیماری را میتوان در وقتشناسی، بینظمی، ناآشنایی با حقوق اجتماعی، نحوه رانندگی، دربرخوردهای اجتماعی، نحوه کارکردن، کیفیت محصولات، آلودگی هوا و محیط زیست و فشارهای عصبی و عمرهای کوتاه مشاهده کرد.
با وجود تمامی این مشکلات و مصائب، او هیچگاه "امید" را برای برگشتن به "اردوی عشق" از دست نمیداد:
عشق را میشود چشید هنوز
ناز را میشود خرید هنوز
مطمئنم اگر سلام کنی
پاسخی میشود شنید هنوز
نا امیدی مکن که از پس دود
میشود شعلهای پدید هنوز
در گذرگاه ابرهای سیاه
روزنی دیدهام سپید هنوز
اما مسئولیت اول و آخر این تحول را به عهده خود ما میداند. او صبح را در دیده بیدار ما و سرکشیدن از افق را کار ما و خاک وطن را تشنه رگبار ما میدانست.
باغ بیگانه بهار است ز بیداری او
باغ ما خسته و بیمار من و توست گلم
تا به کی حسن خود و عیب مرا میشمری
خوب و بد، این همه آثار من و توست گلم
ما نرفتیم پی کار جهان از سر عشق
ورنه جانان جهان یار من و توست گلم
تو و من ابر امیدیم بباریم بیا
خاک ما تشنه رگبار من و توست گلم
خانه تکانی فرهنگی
برای رسیدن به رشد و توسعه فرهنگی، پیشنهاد او "خانهتکانی فرهنگی" بود و برای این کار بر دو نکته تاکید داشت: ابتدا پیرایش و وجین کردن فرهنگ و کندن علفهای هرز و سپس کاشتن گل باورها و اندیشههای جدید در فرهنگ. از همین جا بود که بلافاصله پس از بازگشت از سفر آموزشی از ژاپن و آشنا شدن با سیستم نظام آراستگی 5S در آنجا، ندای "خانه تکانی صنعتی" را در این سرزمین سر داد و از واژههای ملموس و بومی نظیر "هفت سین صنعتی" برای دامن گستر کردن آن استفاده کرد. او بسیاری از واژهها و ضرب المثلها را در این مسیر مضر و دورریختنی میدانست. میگفت راه رسوا نشدن، این نیست که همرنگ جماعت شوی. میخ آهنین در سنگ فرو میرود. از همین امروز فکر فردا باید کرد. ترک عادت هیچگاه موجب مرض نبوده است. با یک گل میتوان انتظار بهار داشت. چنین نیست که تنها و تنها هنر نزد ایرانیان باشد و ....
برای کاشتن گل باورها و اندیشههای جدید نیز او به گل آرایی باعچه ذهن عقیده داشت:
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین، نازنین، نازنین
آدم، آدم نشود
در اندیشه استاد کاشانی، انسان کامل کسی است که زندگی را گم نکرده و دنیا را پر از گندم کرده و عشق را همراه با هر خوشهای در جهان، ارزانی مردم کرده است. به تعبیر او باید همزمان، هم نانوا و هم ساقی بود. هم غم مردم را خورد و هم درد عشق الهی را داشت:
شعرهایم را نثارت میکنم
تا که دنیا را پر از گندم کنی
نانوا میباش و ساقی همزمان
تا مبادا زندگی را گم کنی
تعبیر دیگر او این بود که انسانها نباید دیوار باشند، باید پل باشند و در پهنه زمین و عرصه زمان، گذرگاه دل خسته آدمها شوند و دو انسان را به هم بپیوندند.
اول گفتم چه زحمتی دارد پل
بعدا دیدم چه همتی دارد پل
زان لحظه که پل شدم میان دو عبور
با خود گفتم چه لذتی دارد پل
مرحوم کاشانی در هر دو زمینه، اندیشه و عمل خود را بکار گرفته بود. پل بود نه دیوار. هم نانوا بود و هم ساقی. مطابق آنچه در وصیت نامهاش آمده، 200 مجتمع آموزشی را با پول مردم و دوستانش در جامعه یاوری فرهنگی جنوب استان خراسان، در سراسر ایران ساخت. حتی در آخرین روزهای عمر خویش نیز از اندیشه مدرسه سازی غافل نبود:
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسهای است میسازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند
خالق زیبایی و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانی است که ما را به نکوئی، دانائی، زیبایی
و به خود، میخواند.
در عین حال به تعبیر خودش، ساقی هم بود. درد عشق الهی داشت. پیام پیوسته هستی را در شعر و سخن مور و ماهی و ماه و گیاه و بیابان و دشت و کوه و کویر و رود و دریا و موج میدید و میشنید. همواره افسوس میخورد که چرا غبار کار و زندگی نمیگذارد پیامهای پوسته هستی را ببینیم و بشنویم.
افسوس که دیده در غبار است
ورنه همه جا پر از نگار است
غمگنانه ندا در میداد که: دریغ که اهل نظر نباشیم. دریغ که عبور ابری پرثمر نباشیم و به خاک تشنه سرزمینمان نباریم. دریغ که نسیم یکدیگر نباشیم. دریغ که همسفر نباشیم. دریغ که در این سپیده، طلوعی مختصر و در این آسمان، خورشیدی شعلهور و برای آیندگان این مرز و بوم، خوش خبر نباشیم. کاشانی، عاشق دلداده و دلسوختهای بود که عشق را جز ظهور مهر و کوشش بیادعا نمیدانست. چشمهای که در کویری جاری شده و شقایقی که در میان دشت خار روئیده است. گل بودن بجای خار بودن و پل بودن به جای دیوار بودن. دیدن افتادگان زیر پا و کاهیدن از رنج بشر درمانده امروز. نان دادن و از دین نپرسیدن. عارف بیخرقه بودن و قلب نورانی داشتن. ذهن زیبا داشتن و رفتن در مسیری که زمین را آسمانی کند.
مجتبی کاشانی پس از عمری کوتاه اما پر برگ و بار، ما را با چنین وصیتی تنها میگذارد: این وصیت انسان خوشبختی است که با همه ضعفهایی که داشت در نهانخانه دل خویش، با خدای خویش خلوتی و پیوندی داشت. من آنچه در توان داشتم انجام دادم و اینک در لحظه وداع از این نظر احساس شرمندگی نمیکنم.
به لطف خداوند مهربان اين مجال را يافتيم که در موضوعات مختلف مدیریت منابع انسانی جديدترين مقالات، تحقيقات، نظريه ها و... را مورد كند و كاو قرار دهيم. این وبلاگ دست تمامي صاحب نظران و انديشمندان عرصه ي مديريت منابع انسانی را در مسير توليد علم و توسعه ي نرم افزاري به گرمي مي فشارد